تبليغاتX
بیست و دومِ پاییز

شات گان

شنبه 23 اردیبهشت1391
یک وقتهایی که اعصاب حرفهای اضافه ، آدمهای اضافه،اتفاقات اضافه و خلاصه هر آن چیز ِاضافه تر از ظرفیت ِ اعصابم را ندارم دلم می خواهد یک شات گان داشتم و همه ی آدمهایی که مسبب این چیزهای اضافه بودند را در یک چشم به هم زدن پخش آسمان می کردم....می دانم که احتمالاً مریضم که این همه خشونت را تصور میکنم و بد لذتش را می برم  ولی اصلاً مهم نیست ...کاش یک شات گان داشتم....

 

چهارشنبه 13 اردیبهشت1391
شعار سال جدید:تعادل،بیولوژی

برنامه: شنبه ها و چهارشنبه ها استخر و شنا

انتظار: بهتر شدن حالِ روحی و کسب آرامش بیشتر

امروز چهارشنبه

نتیجه: غمگینم

 

شنبه 2 اردیبهشت1391
نوشهر....چه جای قشنگ و با صفایی...یکی از شهرهای توریستی ماست...در آنجا به آدم خیلی خوش میگذرد، هوای بسیار خوبی دارد ،مردمانشان از نوع مردمان ده بالا دست ِ سهراب هستند، مسؤ لان خیلی خوب و دلسوزی هم دارد که به شدت نگران این هستند که اگر گذر شما به نوشهر افتاد حتماً باید بهتان خوش بگذرد و گرنه آنها خیلی ناراحت می شوند، به خاطر همین عزم خود را جزم کرده اند که حتماً این مهم رخ بدهد، ولی این میان یک مشکل وجود دارد ...همه چیز کامل است الّا یک چیز...بله درست حدس زدید ،این مشکل افغانها هستند،حضور افغانها و زندگیشان در نوشهر داد همه را در آورده،همه ی نظم و زیبایی آنجا را بر هم زده،لحظات شاد توریستها را به کامشان تلخ کرده... ولی هیچ نگران نباشید ،این مشکل بالا خره حل شد، و مسؤلین محترم امروز اعلام کردند که از حضور افغانها در نوشهر جلوگیری میشود و از همه ی دوستان عزیز تقاضا کرده اند افغانهایی را که میشناسند به مقامات ذی ربط معرفی کنند....


من خیلی عصبی هستم و هیچ نمی فهمم یعنی چه این خبر...اول کوه صفه بود و حالا هم نوشهر...من دیگر نمیتوانم توی چشمهای یک افغان نگاه کنم.....

 

پنجشنبه 24 فروردین1391
حال این روزهای من خوب است...حتی اگر آی پادِ نانوی صد و هشتاد هزار تومنی را ،راضی شوی سیصد و ده هزار تومن بخری،ولی باز هم  قحطی ِ رنگ مورد علاقه ات بیاید در این شهر ِ گنده و دست از پا درازتر برگردی خانه ولی باز هم حالت خوب است...دو ماه به پایان نامه ات مانده و اطمینان داری که کارت تا آن موقع آماده نمی شود ولی باز هم حالت خوب است...خبرهای بد هیچ کم نشده و هر روز دنبالشان میکنی در سوریه و آفریقا و ایران و اوین و هزار جای دیگر...ولی باز هم حالت خوب است...چون عهد کرده ام که بهتر باشم،کمتر غر بزنم و بیشتر عمل کنم و یاد بگیرم بیشترین لذت را از تنهایی ام ببرم و این یعنی حداقل وابستگی و توقع از آدمها و بردن بیشترین لذت از معاشرتشان...

خوشحالم از اینکه کلی قسمت ندیده کلاه قرمزی دارم و می توانم کلی کیفور شوم از دیدنش،کیفور شوم از دیدن کلاه قرمزی که این همه بزرگ شده و آقای مجری که چه مهربانتر شده از آن روزهای بچگیهامان که آن همه بد اخلاق بود و عجیب این برنامه هم قد ماست ....

خوشحالم از اینکه هنوز آدمهای خوب به معنای واقعی برایم وجود دارند، آدمهایی مثل آرین که سالها از هم دوریم ولی بس که انسان است  آدم حالش خوب میشود از داشتن دوستی اش.....

دیشب تا صبح اشک ریختم ،بس که برق جوشکاری دیروز ِ سوله عمیق بود برای چشمهایم ، اشک می ریختم نه که دلم اشک بخواهد چون حال این روزهای من خوب است....

 

جمعه 18 فروردین1391
مامانم می گوید نزدیکی های ظهر بود که دردم شروع شد و فهمیدم که وقتش شده....عصر بود که پریدی بیرون...سفید بودی و پشمالو...و من تصور میکنم که شبیه یک جوجه اردک زشت بوده ام....

آدم فقط شب تولدش می تواند مثل دیشبِ من بی دلیل عر بزند و گریه کند،آن هم کجا؟توی بغل مامانش که این همه سخت و دیر طلبش میکند،و او حتماً پیش خودش فکر کرده که عجب دختر دیوانه ای به دنیا آورده ام من،و چه تعادل ندارد کلاً در زندگی اش و احساساش....

امسال سال بی تبریک تری را دارم حتماً، چون نمی دانم چیه میلادی با شمسی فرق می کند امسال و 7 آوریل همان هجده فروردین نیست و فیس بوک محترم قرار است فردا را روز تولد من اعلام کند به جای امروز...و من فکر میکنم که باید شاشید در این دنیای مجازی و تبریک های مجازی....

امروز عصر مثلاً قرار است سورپرایز شوم و ادای آدمهای از همه جا بی خبر را در آورم،نمیدانم چرا هیچ وقت نشده که من واقعاً سورپرایز شوم،همیشه قبلترش فهمیده ام چه خبر است. ولی اعتراف میکنم دیروز غافل گیر شدم از اینکه فهمیدم دنبال غافلگیر کردن منی،و خیلی به مذاقم خوش آمد و همان حس دیروزم خیلی شیرین تر از دیدار امروزمان خواهد بود...

کلاً هم از روز تولدم بیزارم هم دوستش دارم،یک خود آزاری شیرین دارد برایم...بیست و هشت سال گذشت از آن عصر دردآور ِ مامان،و من نمیدانم چرا ،همین طوری بی دلیل فکر میکنم که امسال حتماً روزهای بهتری منتظر من خواهند بود ،که اگر نباشد ،کلاه ام پسِ معرکه است واقعاً...



پ.ن:می خواهم یک گلدان خیلی دوست داشتنی امروز به خودم هدیه بدهم...



پ.ن: الان دو روز بعد است و من در اتاقم یک بنفشه آفریقایی با گلهای قرمز که یک روز در میان و یک کاکتوس گِرد که دو هفته یکبار آب می خواهند دارم...

 

چهارشنبه 24 اسفند1390
این روزهای آخر اسفند نمی دانم چه مرگش است که این همه سخت و تلخ میگذرد،هِی میخواهی ولش کنی ولی انگار یکی پاچه ات را گرفته و ول هم نمیکند...ول نمی کند و بَرَت می گرداند به جاهایی که نمی خواهی اش دیگر،به زمستانهای سرد حیاط تالار مولوی و چهارشنبه های آخر سال و یک روز مانده به خطر سال کبیسه...

ولی خیابانهای آخر اسفند تهران را دوست دارم  چون می توانی وقتی که حالت خیلی هم بد است بروی و از میان صد تا ماهی قرمز کوچولو یکی را برای خودت انتخاب کنی و با کلی دردسر سالم برسانیش سر سفره هفت سین ات و بیلاخ بدهی به تمام کسانی که میگویند تحریم کنید خرید ماهی قرمز را.....

 

شنبه 13 اسفند1390
امشب یک دلِ سیر زاییدم....شوق و غم ترسناکی دارد زاییدن....خوب شد که زاییدم،داشت خیلی طولش می داد...

به هزار و یک دلیل منطقی نمی خواهم هیچ وقت بچه بزایم و نمی دانم به کدام دلیل غیر منطقی همیشه و همیشه دلم می خواهد یک بچه بزایم....اگر ایران نبودم حتماً یک سینگل مام میشدم.... 

امشب یک دلِ سیر زاییدم...ولی هیچ زاییدنی مثل زاییدن یک بچه نیست....

 

دوشنبه 1 اسفند1390
اصولاً ذهن من برای خودش هِی پاک میکند خاطرات و اتفاقاتی را که دوست ندارد.یک چیزهایی را جوری فراموش میکند که انگار اصلاً اتفاق نیفتاده،نمی دانم از چه،ولی میدانم از یک چیزی فرار میکند این ذهن من،که شاید روزی تسلیم وسوسه کشفش شدم ...

این مدل بودن علاوه بر اینکه هزار مشکل روحی روانی برایت درست میکند و خودت را از خودت خسته میکند،یک مشکل اساسی دیگر برای من درست کرده که به طرز عجیبی حال میدهد....از صبح می روی سر کار،تا عصر هِی کار میکنی،طراحی میکنی،بیتوین میزنی،خوشحال از اینکه تا آخر وقت این پلان هم تمام میکنی.بعد نیم ساعت مانده به پایان کار یکهو از بد حادثه برق قطع میشود و هر آنچه که در صفحه مونیتورت بود به تباهی کشیده میشود و این موقع است که صدای جیغت همه جا را پر میکند و جملات زیادی در مدح و ثنای کنترل+اس میشنوی که از سوی همکارانت بر تو نازل میشودو نیز تکنیک هایی برای فراموش نکردن آن... و به این نتیجه می رسی که چه مهم است این کنترل + اس در زندگانی کلاً....

 

جمعه 28 بهمن1390
و ما فرزندان نسل ازدیاد جمعیت هستیم....فعله ای به دنیا آمدیم،فعله ای مدرسه رفتیم،فعله ای جوان شدیم،فعله ای جوانیمان به گا رفت و احتمالاً فعله ای هم بمیریم....

 

پنجشنبه 27 بهمن1390
کوروگی میگوید:عیب ندارد .اگر حس میکنی خوشت نمی آید،اجبار کردنت بیهوده است.راستش را بگویم،من با خیلی از مردها بودم،اما به نظرم بیشترشان از ترس بود.می ترسیدم کسی نباشد که بغلم کند،بنابراین خیلی کم نه گفتم.همه اش همین...این جور همخوابی هیچ ارزشی ندارد.تنها کارش این است که هر دفعه تکه ای از معنای زندگی را از بین ببرد.متوجه منظورم می شوی؟


"پس از تاریکی-موراکامی"