شات گان
شنبه 23 اردیبهشت1391برنامه: شنبه ها و چهارشنبه ها استخر و شنا
انتظار: بهتر شدن حالِ روحی و کسب آرامش بیشتر
امروز چهارشنبه
نتیجه: غمگینم
من خیلی عصبی هستم و هیچ نمی فهمم یعنی چه این خبر...اول کوه صفه بود و حالا هم نوشهر...من دیگر نمیتوانم توی چشمهای یک افغان نگاه کنم.....
خوشحالم از اینکه کلی قسمت ندیده کلاه قرمزی دارم و می توانم کلی کیفور شوم از دیدنش،کیفور شوم از دیدن کلاه قرمزی که این همه بزرگ شده و آقای مجری که چه مهربانتر شده از آن روزهای بچگیهامان که آن همه بد اخلاق بود و عجیب این برنامه هم قد ماست ....
خوشحالم از اینکه هنوز آدمهای خوب به معنای واقعی برایم وجود دارند، آدمهایی مثل آرین که سالها از هم دوریم ولی بس که انسان است آدم حالش خوب میشود از داشتن دوستی اش.....
دیشب تا صبح اشک ریختم ،بس که برق جوشکاری دیروز ِ سوله عمیق بود برای چشمهایم ، اشک می ریختم نه که دلم اشک بخواهد چون حال این روزهای من خوب است....
آدم فقط شب تولدش می تواند مثل دیشبِ من بی دلیل عر بزند و گریه کند،آن هم کجا؟توی بغل مامانش که این همه سخت و دیر طلبش میکند،و او حتماً پیش خودش فکر کرده که عجب دختر دیوانه ای به دنیا آورده ام من،و چه تعادل ندارد کلاً در زندگی اش و احساساش....
امسال سال بی تبریک تری را دارم حتماً، چون نمی دانم چیه میلادی با شمسی فرق می کند امسال و 7 آوریل همان هجده فروردین نیست و فیس بوک محترم قرار است فردا را روز تولد من اعلام کند به جای امروز...و من فکر میکنم که باید شاشید در این دنیای مجازی و تبریک های مجازی....
امروز عصر مثلاً قرار است سورپرایز شوم و ادای آدمهای از همه جا بی خبر را در آورم،نمیدانم چرا هیچ وقت نشده که من واقعاً سورپرایز شوم،همیشه قبلترش فهمیده ام چه خبر است. ولی اعتراف میکنم دیروز غافل گیر شدم از اینکه فهمیدم دنبال غافلگیر کردن منی،و خیلی به مذاقم خوش آمد و همان حس دیروزم خیلی شیرین تر از دیدار امروزمان خواهد بود...
کلاً هم از روز تولدم بیزارم هم دوستش دارم،یک خود آزاری شیرین دارد برایم...بیست و هشت سال گذشت از آن عصر دردآور ِ مامان،و من نمیدانم چرا ،همین طوری بی دلیل فکر میکنم که امسال حتماً روزهای بهتری منتظر من خواهند بود ،که اگر نباشد ،کلاه ام پسِ معرکه است واقعاً...
پ.ن:می خواهم یک گلدان خیلی دوست داشتنی امروز به خودم هدیه بدهم...
پ.ن: الان دو روز بعد است و من در اتاقم یک بنفشه آفریقایی با گلهای قرمز که یک روز در میان و یک کاکتوس گِرد که دو هفته یکبار آب می خواهند دارم...
ولی خیابانهای آخر اسفند تهران را دوست دارم چون می توانی وقتی که حالت خیلی هم بد است بروی و از میان صد تا ماهی قرمز کوچولو یکی را برای خودت انتخاب کنی و با کلی دردسر سالم برسانیش سر سفره هفت سین ات و بیلاخ بدهی به تمام کسانی که میگویند تحریم کنید خرید ماهی قرمز را.....
به هزار و یک دلیل منطقی نمی خواهم هیچ وقت بچه بزایم و نمی دانم به کدام دلیل غیر منطقی همیشه و همیشه دلم می خواهد یک بچه بزایم....اگر ایران نبودم حتماً یک سینگل مام میشدم....
امشب یک دلِ سیر زاییدم...ولی هیچ زاییدنی مثل زاییدن یک بچه نیست....
این مدل بودن علاوه بر اینکه هزار مشکل روحی روانی برایت درست میکند و خودت را از خودت خسته میکند،یک مشکل اساسی دیگر برای من درست کرده که به طرز عجیبی حال میدهد....از صبح می روی سر کار،تا عصر هِی کار میکنی،طراحی میکنی،بیتوین میزنی،خوشحال از اینکه تا آخر وقت این پلان هم تمام میکنی.بعد نیم ساعت مانده به پایان کار یکهو از بد حادثه برق قطع میشود و هر آنچه که در صفحه مونیتورت بود به تباهی کشیده میشود و این موقع است که صدای جیغت همه جا را پر میکند و جملات زیادی در مدح و ثنای کنترل+اس میشنوی که از سوی همکارانت بر تو نازل میشودو نیز تکنیک هایی برای فراموش نکردن آن... و به این نتیجه می رسی که چه مهم است این کنترل + اس در زندگانی کلاً....
"پس از تاریکی-موراکامی"